نقدی بر فیلم‌های جشنواره کودک

۳۰نماجوان -جشنواره امسال فیلم کودک، از نظر کیفی باز هم ناراحت کننده، اما به لحاظ جسارت‌های سینماگران، امید بخش بود.

امسال ۱۱ فیلم را در جشنواره دیدم و به علاوه ۲ فیلمی که در جشنواره فجر پارسال دیده‌بودم، مجموعا ۱۳ اثر را تماشا کردم که فکر می‌کنم تعداد کافی برای قضاوت باشد.

در میان این فیلم‌ها، توریست (احسان عبدی‌پور) با فاصله بهترین فیلم جشنواره بود و یکی دو اثر هم کمابیش قابل قبول بودند.
از بین آنهایی که ندیدم دو اثر غلامرضا رمضانی و فیلم‌های محمدعلی طالبی کامبوزیا پرتوی، مهم‌تر بودند. اما مثلا «یک فراری از بگبو» با توجه به فیلم قبلی کارگردان، گروه بازیگران و عکس‌های فیلم، احتمالا درّ گرانبهایی نبوده و «فیتیله و ماه پیشونی» هم لابد تلفیق نمایش‌های اعصاب خرد کن فیتیله‌ای‌‌ها (که پس از جدایی از مجید قناد، هر دو گروه به کف کار خود رسیده‌اند) با سینمای سطحی‌تر از فیلمفارسی معیریان (که تماشای تصادفی «داماد خجالتی»‌اش در اتوبوس بین شهری در همین روزها، بدترین تجربه‌ چند سال اخیرم در سینمای ایران بود) بوده‌است.

فیلم‌ها را به ترتیبی که دیده‌ام می‌نویسم و طبعا دو اثر زمان جشنواره فجر، اول می‌آیند.

معیارها:

شاهکار، عالی، خوب،

متوسط ، ضعیف، بی ارزش

(½: نیم ستاره)

 

– صدای پای من (مهرداد خوشبخت) ½

فیلم از نظر قصه، هیچ چیز جدیدی را به مخاطبانش عرضه نمی‌کند. یکی از فرمول‌های بین‌المللی و دو دو تا چهار تای سینمای کودک را انتخاب کرده و تا انتها، بدون پیچ و تاب خاصی پیش می‌برد. کودک معلولی که قرار است با پای مصنوعی قهرمان مسابقات شود و می‌شود اما هیچ دلیل و اتفاق قانع کننده‌ای برای این موفقیت نمی‌بینیم. چنان‌چه تحول دوستش و همکاری با او هم بسیار باسمه‌ای صورت می‌گیرد.

اما تنها حُسن فیلم، استفاده‌ای بسیار ظریف از رنگ قرمز است. پسر نوجوان که قطع شدن پایش با رد شدن از روبانی قرمز و رفتن روی مین، اتفاق افتاده، در تمرین رقابت دو و ومیدانی، هر بار که به روبان قرمز می‌رسد، ناگهان یاد آن اتفاق می‌افتد و بر زمین سرنگون می‌شود. همین موضوع باعث می‌شود مرد دانشمندی که پای مصنوعی‌اش را طراحی کرده، برای او عینکی بسازد که رنگ قرمز را برایش «زرد» نشان دهد. این عینک در آستانه مسابقه گم می‌شود، اما بچه در آخرین لحظات مسابقه با نگاهی به کفش‌های ورزشی قرمزش، یک دفعه با روحیه‌ای چند برابر روبان را می‌شکند. این نوع آشنایی زدایی از رنگ قرمز و خصوصا تقابل فیلمساز با دیدگاهی که استراتژی‌اش «حذف» است (همان دانشمندی که می‌خواهد با عینکش رنگ قرمز را از دید پسرک حذف کند) و برجسته کردن دیگر ویژگی این رنگ (که در کفش‌های بچه متبلور است) ستودنی است. نقطه مقابل فیلم دیگری که در ادامه در مورد خواهیم نوشت.

 
– پاریس تا پاریس (محمدحسین لطیفی)

جدای از آن‌که یکی از بدترین‌های جشنواره است، شعاری و بعضا کمدی ناخواسته، تکراری، تیپ‌هایش سطحی و پایانش وحشتناک است، ارتباطش با جشنواره هم نا معلوم است که البته در این سال‌ها چنین موضوعی بارها تکرار شده. داستان فیلم آشکارا در مورد رزمنده‌‌ای است که برای درمان به پاریس می‌رود، و این وسط تنها کودک فیلم، دختر اوست که تنها برای عمیق کردن فاجعه بیماری و مرگ او، وارد فیلم شده و اصلا حضور پر رنگی در فیلم ندارد.

در مورد چنین فیلمی که به نظرم از فیلم‌‌های ضعیفی چون «دختر ایرونی» و «توفیق اجباری» بارها ضعیف‌تر است صحبت خاصی نمی‌توان انجام داد و بهتر است سریع از این فیلم بی ارتباط با کودک و نوجوان، بگذریم.

 
– شاه کلید (حسین تبریزی)

اشکال از ماست که هر تله فیلمی را جدی می‌گیریم؟ واقعا تماشای این همه سریال مثل هم که دیگر عام‌ترین مخاطبان هم آنها را به مسخره می‌گیرند، کافی نیست که برای هر اثری کنجکاو نشویم؟

استراتژی شاه‌کلید دقیقا یک جور بحران سازی، تحول شخصیت و پایان خوش (و نیمه خوش) است و بسان سریال‌های پلیسی تلویزیون، ترسی از تحول تمام کاراکترها ندارد. چند تلاش جزئی فیلمساز برای عمق بخشیدن به آدم‌های منفی،  بیشتر به شوخی می‌ماند و فیلمنامه آن‌قدر ابتر است (آن دلاوری و از خود گذشتی یکی از خلافکارها در دفاع از پسرک در پایان فیلم که خودش را جلوی تفنگ می‌اندازد جدا از ایده دستمالی شده‌اش، حتی به لحاظ میزانسن هم بسیار بادی به هر جهت و بی منطق است) که تصاویر کمابیش شسته رفته فیلم هم نمی‌تواند به آن کمک کند.

 
– آذر (فرزاد موتمن)

اول اینکه محور فیلم مادری است که نمی‌داند بچه معلولش را کجا بگذارد تا به کارش برسد نه بچه معلول. پس حضور فیلم در جشنواره از ریشه دچار مشکل است. اما جدای از این، فیلم یک ایده چند خطی دارد و پس از آن،‌ مدام دور خودش می‌چرخد. باید بنشینیم و رفتن «آذر» به خانه فامیل‌ها و دوست‌ها و خواهشش برای نگهداری از بچه معلولش را ببینیم و حوصله‌مان هم سر نرود. توقع بالایی است!

فیلم حتی بر خلاف ظاهرش که مثلا در دفاع از مادر و بچه معلولش است، به هیچ چیز وصل نیست و اصلا مشخص نیست که تماشای این همه گرفتاری (که بسیار سطحی ترسیم شده‌اند و به عنوان مثال می‌توان به سانتی‌مانتالیزم جاری در رابطه زن با خانواده شوهرش اشاره کرد) قرار است به کجا ختم شود؟

 

 

– توریست (احسان عبدی‌پور)

پس از مراسم اختتامیه که فیلم توریست جوایز تمام بخش‌ها را شامل فیلم، کارگردانی، فیلمنامه و ۲ جایزه بازیگری دریافت کرده بود، برای عرض تبریک به سراغ عبدی‌پور رفتم و او که فکر می‌کرد به خاطر عدم نمایش «توریست» در سالن رسانه‌ها، فیلم را ندیده‌ام، گفت: «خوب شد فیلم را ندیدی، صداگذاری نشده و واقعا اعصاب خرد کن است». این صحبت کارگردان جوانی است که هنوز وارد سینمای حرفه‌ای و ۳۵ نشده و با هر تجربه‌اش کلی جایزه درو کرده و مرد اول اختتامیه جشنواره کودک هم بود. در حالی که بارها دیده‌ایم فیلمسازان و تهیه‌کنندگان بسیار با تجربه‌تر برای دریافت یک جایزه از جشنواره کودک، ذوق زده می‌شوند.

این نگاه عبدی‌پور را نه تواضع و فروتنی و نه حتی بی اهمیتی جایزه برایش نمی‌دانم. اتفاقا او هم از دریافت جوایز فیلمش خوشحال بود و مشت گره می‌کرد (مگر می‌شود کسی از دیده شدن فیلمش خوشحال نشود؟). بلکه این روحیه کمال گرای اوست که وجود ضعفی در فیلمش را این چنین پر رنگ می‌بیند که انتظار دارد دیگران فعلا فیلم او را نبینند. این روحیه کمال‌ گرا را امسال در رضا میرکریمی و بهرام توکلی هم دیدیم. وقتی همه لب به تحسین «یه حبه قند» و «اینجا بدون من» گشوده بودند، این دو آثارشان را صرفا تجربه‌هایی برای رسیدن به بخشی از اهدافشان دانسته بودند.

دلیل این مدل صحبت کردن امثال میرکریمی،‌ عبدی‌پور و توکلی در مورد فیلمشان این است که آنها همه چیز را دقیق می‌بینند. وقتی فیلمساز برای تک تک لحظات فیلمش هدف و برنامه‌ریزی داشته باشد، خودش اشکالات ولو جزئی فیلمش را می‌بیند و از اثرش راضی نیست. همین روح خاص و صادقانه فیلم بود که باعث می‌شد از زمان «افسانه ۹۸» پیشبینی چنین موفقیتی را برای فیلم بعدی عبدی‌پور بکنم. امسال هم وقتی از کنجکاوی‌ام برای تماشای «توریست» حرف می‌زدم خیلی‌ها تعجب می‌کردند که چرا یک اثر ویدئویی از یک فیلمساز ناشناخته (برای آنها) و بدون بازیگران مطرح، انقدر برایم مهم است، اما وقتی در اختتامیه این فیلم روی قله ایستاد، به خودم تبریک گفتم!

به هر حال وقتی فیلم «توریست» هنوز صداگذاری درستی ندارد (و حتی احساس می‌کنم در تدوین هم اشکالات جزئی دارد) باید منتظر نسخه نهایی و شاید ۳۵ فیلم بنشینیم تا قضاوت اصلی‌مان را انجام دهیم. سعی کردم در نمره دادن به فیلم به اشکالات صدایش توجه نکنم با این پیش‌شرط که اگر با صداگذاری نهایی، به تاثیرگذاری بیشتری رسید، نمره‌اش بالاتر رود و اگر افت کرد هم که طبعا نمره‌اش پایین‌تر بیاید. اما در حالت فعلی صداگذاری‌اش را معمولی حساب کردم.

در مورد ظرافت‌های بصری، بازی‌ها و فیلمنامه فیلم می‌توان صفحات طولانی را سیاه کرد. فیلم به لحاظ تصویر و ایماژ، بی نظیر است. پر از لحظاتی که با پخش شدن آب، نشستن در اتوبوس و خلاصه در هر موضوع ساده‌ای، ترکیب منحصر به فردی از نور و رنگ را مشاهده می‌کنیم. مقایسه فیلم و خصوصا وجه بصری‌اش با آثار ویدئویی و تلویزیونی ایران، به شوخی می‌ماند. اگر «یه حبه قند» را (که جایگاهی استثنایی در تاریخ سینمای ایران از نظر ایماژ دارد) کنار بگذاریم، شاید تنها رقیب این فیلم به لحاظ چینش میزانسن و رسیدن به تصاویر بکر، در سال‌های اخیر «وضعیت سفید» حمید نعمت‌الله باشد. شاید نمونه الگوی فیلم را خصوصا با توجه به محوری بودن کاراکترهای کودک و پر تعداد بودن سکانس‌های دویدن بچه‌ها در نماهای پر عمق بیرونی طبیعت، بتوان «دونده» امیر نادری دانست.

هر دو بچه فیلم عالی هستند و لباس‌های کاراکترها هم اصل جنس است. درست مانند «افسانه ۹۸» که روی تک تک لباس‌ها فکر شده‌بود. فیلمنامه هم بدون اینکه افت کند، تا انتها پیش می‌رود و به بهانه‌های مختلف بچه‌ها را به مکان‌های مختلف منتقل می‌کند و حتی اگر برخی قسمت‌های فیلم تبلیغاتی برای میراث فرهنگی باشد، آن‌قدر با ظرافت و در حاشیه است که توی ذوق نمی‌زند.

می‌ماند سوژه اصلی فیلم که به نظرم جای پرداخت بیشتری داشت و می‌شد بخشی از شخصیت کاراکتر کودک فیلم کمی بیشتر تببین شود تا ترسش از به خواب رفتن و ثبت شدن گناه برای او، (بر اساس شنیده‌اش مبنی بر اینکه فرشته‌ها با خواب آدم و پرواز روح، گناه را ثبت می‌کنند) واقعی‌تر جلوه کند. هر چند همین که فیلم به هیچ عنوان به ورطه شعار و سطحی‌نگری بیشتر آثار دینی سینمای ایران نمی‌افتد و حتی بعضی جاها، طنزهای بسیار ظریفی را خلق می‌کند و بچه‌هایش انقدر واقعی هستند هم دستاورد بزرگی است. ضمنا کاراکترهای تیپیکال آدم بزرگ‌های دو فیلم کودک عبدی‌پور، چه عمدی باشد و چه غیر عمدی، به نظرم به هر دو فیلمش ضربه زده. هر چند برای قضاوت در مورد «توریست» باید یک بار دیگر آن را ببینم. خصوصا با صداگذاری اصلی که می‌تواند ملاک بهتری برای ارزیابی فیلم باشد.

 
– مصائب چارلی (علیرضا سعادت‌نیا)

اولین ساخته سعادت نیا، فیلم شسته رفته‌ای است. معلوم است که برایش وقت گذاشته شده، تلاش شده هیچ چیزی از فیلمبرداری گرفته تا فیلمنامه و بازی بازیگر کودک، سرسری نباشد. ایده‌اش نسبتا جالب است و به ورطه شعارزدگی و سانتی‌مانتالیزم که باب چنین فیلم‌هایی است هم نمی‌افتد.

اما این فیلم قابل احترام، واقعا چیز خاصی هم به تماشاگر عرضه نمی‌کند. ریتم کند فیلم تماشاگر را خسته می‌کند و در هیچ بخشی، خلاقیت ویژه‌ای دیده نمی‌شود. فیلم‌های بارها دیده شده‌ی چارلی چاپلین در سینمای کوچک مردِ کُرد، به نمایش در می‌آید و قهقهه‌های آدم‌ها، بخش‌های زیادی از فیلم را پر می‌کند. بعد هم که آن دختر می‌آید و به کلی مسیر فیلم تغییر می‌کند و تلاش‌هایی برای نمادین کردن فیلم (مثل پرداختن به سانسور در سینما) هم ابتر می‌مانند.

جدای از این، محور فیلم کاک است و پسر بچه تنها او را همراهی می‌کند و تاثیر چندانی هم در فیلم ندارد. به همین خاطر، حضور فیلم در جشنواره کودک را چندان نمی‌پسندم.

باید منتظر فیلم بعدی سعادت‌نیا نشست و دید او در ادامه چه خواهد کرد.

 
– پرواز بادبادک‌ها (علی قوی‌تن)

مسیر فیلمسازی قوی‌تن خیلی نا امید کننده است. تجربه تماشای «سرود تولد» و خواندن داستان «آدمک‌ها» و امثال این، کافی بود که امیدی به تماشای اثری از او نباشد. اما سال گذشته و دیدن فیلم قابل قبول «سنجاقک‌های برکه سبز» نظرم را در مورد او تغییر داد و فکر می‌کردم دور جدیدی در کارنامه فیلمسازی او شروع شده. اما افسوس و صد افسوس که باز هم نا امیدمان کرد.

قوی‌تن با حضور در نقش اصلی فیلم، تلاش دارد داستان نخ‌نمای فیلمش را که شامل ورود معلمی به روستا و تاثیرگذاری روی آن و رفتنش است، شخصی جلوه دهد. اما هیچ تلاشی برای ایجاد تمایز در کاراکتر معلم با معلم‌های این داستان‌های تکراری انجام نشده و تمام آدم‌های فیلم، بسیار تک بعدی هستند.

معلم قرار است نقش ابر قهرمانی را داشته باشد که با دوچرخه به روستا می‌آید و مشکلات آدم‌های روستا، حتی گوشه‌گیر بودن مرموز یک بچه را حل کند و برای اهالی روستا کادو بیاورد و برایشان مسابقه برگزار کند. او هیچ ضعفی ندارد. بدشانس است و همزمانی ورودش به روستا با مُردن گاو یکی از اهالی را به پای بدقدمی‌اش می‌نویسند. اما او تصورات دیگران را در مورد خودش تغییر می‌دهد و به چهره محبوبی تبدیل می‌شود. فیلم بر خلاف بادبادک‌های رهایی که مدام نشانمان می‌دهد (و معلوم نیست که چه نمادی از اینها و همین‌طور خانم معلم قبلی روستا و بقیه قرار است استخراج شود) کاملا در چارچوب قصه‌های مشابهش گیر کرده و یک ثانیه هم از آن بیرون نمی‌آید.

کاش قوی‌تن دوباره «سنجاقک‌های برکه سبز» بسازد!

 

 

– رویای سینما (علی و حمید شاه‌حاتمی)

در جشنواره‌ای که نیمی از فیلم‌هایش حتی یک ویژگی مثبت هم ندارند، اطلاق عنوان «بدترین فیلم» سخت است. اما شاه‌حاتمی راحتمان کرده و با فاصله این عنوان را به دست می‌آورد.

«رویای سینما» یک فیلمفارسی تمام عیار است. همه ویژگی‌هایش را دارد و یک جور کودکانه کردن فیلمفارسی محسوب می‌شود. تقابل فقیر و غنی، داشتن وردست برای قهرمان فیلم، شوخی‌های گاه و بیگاه قهرمان و وردستش، پیروزی انتهایی فقیر و استفاده از هر مدل طنزی که بتواند چند تماشاگر را بخنداند (از جمله سکانس تنفر آمیزی که کاظم در پاسخ به درخواست کارگردانی که از او تست بازیگری می‌گیرد برای شیرین‌کاری، ادای معلولان جسمی و ذهنی را در می‌آورد) برای فیلمفارسی بودنش کافیست.

آدم‌های فیلم می‌توانند تا بی نهایت متحول شوند و قصه فیلم همچنان ادامه پیدا کند. کاظم ابتدا عاشق بازیگری است و برای آن دست به هر کاری می‌زند. بعد با بستری شدن پدر در بیمارستان، در حالی که امکان حضور عمو یا دوستان پدرش در بیمارستان به عنوان همراه وجود دارد،‌ یک دفعه رگ غیرتش بیرون می‌زند و قید سینما را می‌زند. از آن طرف بچه شمال شهری و پارتی کلفت (و رقیب او برای بازیگری در فیلمی که هر دو تست داده‌اند)، در حالی که برای به دست آوردن نقش، یک لات موتورسوار را اجیر می‌کند تا کاظم را بزند (در نظر بگیرید که یک بچه ۱۲-۱۳ ساله به یک آدم گنده پول بدهد!) در لحظه ایفای نقش، ناگهان عذاب وجدان می‌گیرد و قبول می‌کند خودش همراه پدر کاظم در بیمارستان باشد (عجیب است که یک بچه ۱۲-۱۳ ساله می‌تواند از پدر کاظم مراقبت کند و احتمالا هیچ کس در بین آشنایان خانواده کاظم و همین‌طور عوامل فیلم نیست که این کار را انجام دهد!).

فیلم حتی در طراحی لباس‌های نقش‌های مثبت و منفی سنگ تمام می‌گذارد. پسر بچه شمال شهری تیشرت قرمز جیغ می‌پوشد و عینک دودی می‌زند و شلوار جین می‌پوشد و کاظم و دوستش تیپ‌های ساده‌ای دارند! اما همین بچه شمال شهری مثلا لوس و ننر که به قول کاظم، همه جا با ماشین مدل بالا می‌رود و می‌آید، معلوم نیست پدر و مادرش چه کسانی هستند؟

فیلم البته از نظر کهنگی هم دست بقیه را از پشت می‌بندد و در آغاز دهه نود، پدر کاظم او را در انباری می‌اندازد. خواهر و مادر کاظم هم موجودات خاموشی هستند که مانند زنان الگو‌های فیلم، هیچ کاری از پیش نمی‌برند.

اما شاه‌حاتمی حکم نابودی فیلمش را با ورود کاراکتر روحانی، امضا می‌کند. کاظم برای یادگیری زبان انگلیسی در یک هفته (که این هم از ویژگی‌های خاص شخصیت‌های فیلم است که چنین توانایی‌هایی دارند!) باید معلم خصوصی بگیرد و این معلم خصوصی، عموی روحانی‌اش است که هم انگلیسی‌اش فوق العاده است و هم فیلم‌های برگمان و فلینی و هیچکاک و خلاصه تمام کارگردان‌ها را دیده و عاشقان هم شده. دیالوگ‌های او و دختر بچه چادری‌اش (که اصلا نمی‌فهمیم برای چی نقشش طراحی شده و چه کمکی به فیلم می‌کند) مثلا می‌خواهد آشتی دین و سینما باشد. اما انقدر بقیه ویژگی‌های این کاراکتر، تعریف نشده است که دیالوگ‌هایش به شدت گل درشت شده و علاقه‌اش به سینما اصلا در نیامده. فیلم همچنین سرشار از دیالوگ‌های شعاری است که البته غیر از این هم نمی‌توان انتظار داشت.

محمدجواد جعفرپور پس از دو پروانه زرین متوالی، در نقشی چنین ناقص، تنها بازیگری است که گلیمش را از آب بیرون می‌آورد (نقش و فیلم خیلی کوچک‌تر از توانایی‌های او هستند) و محمدعلی شادمان به عنوان بازیگر تاثیرگذار «میم مثل مادر»، یکی شده با نقش معلول «زمانی برای دوست داشتن» و سرشار از شیطنت «کلانتری غیر انتفاعی»، اینجا مجبور است به خاطر نقش و فیلمنامه، فقط ادای بازیگرها (و حتی نقش‌های قبلی خودش) را دربیاورد. حیف این دو بازیگر با استعداد که در چنین فیلم‌هایی بازی کنند.

 
– پیشونی سفید (سیدجواد هاشمی) ½

فیلم فاخر امسال معاونت سینمایی، ملغمه عجیبی است. از طرفی فیلم کودک است و به بهانه مخاطب، کاراکترهایش سطحی و شکلک دربیار هستند و چپ و راست آهنگ و شعر برایمان می‌گذارد و از طرف دیگر، متلک سیاسی می‌اندازد. از طرفی می‌خواهد ناکجا آباد و بی زمان باشد و از طرف دیگر، دقیقه به دقیقه دیالوگ «پ ن پ» در زبان کاراکترهایش انداخته است. از طرفی ادعای طنز سالم دارد و مثلا دیالوگ‌هایش فاخر است و از طرف دیگر، بارها ایده حال بهم زن «بو دادن راسو» (با پخش شدن رنگ سبزی) را تکرار می‌کند.

پیشونی سفید، ادعای نماد پردازی دارد. حتی اگر نمادی در کار باشد، هر کدام از شخصیت‌ها می‌توانند نماد هر چیزی باشند و در واقع فیلم می‌خواهد یک جا تکلیفش را با تمام مشکلات هستی از مدرسه رفتن بچه‌ها تا استبدادگران سیاسی، روشن کند.

البته فیلم با همه ضعف‌های ریز و درشتش، بالاتر از توقعم بود. سریال جواد هاشمی (بچه‌های تکیه محله ما) آن قدر ضعیف بود که حتی ذره‌ای امید برایم باقی نگذاشته بود. اما فیلم به لحاظ طراحی صحنه و لباس و فیلمبرداری،‌ اگر چه درخشان نیست، ولی کار شده است. فیلمی است که برایش زحمت کشیده شده و همین هم غنیمتی است. مثلا می‌توان به سکانسی اشاره کرد که پیشونی سفید و عجوزه مرد، دارند با خوشحالی از ورود به شهر آرزوها،‌ آواز می‌خوانند و سر و بدنشان را به نشانه شادی تکان می‌دهند و در انتها، مرد در دلش بیتی می‌خواند که نقشه پلید او را لو می‌دهد و پیشونی سفید همچنان با خوشحالی سر و دستش را تکان می‌دهد.

 
– شیر تو شیر (ابراهیم فروزش) ½

فیلم فروزش،‌ فیلم بامزه‌ای است. بحث‌هایی که در مورد شیر دادن زنان روستا به امیرعلی شکل می‌گیرد و طلبکاری‌های آنها از پدر امیرعلی به خاطر شیری که چند سال قبل به او داده‌اند و تغییر مواضع دائمی آنها با هر موفقیت و شکست امیرعلی (که جایی شیر خود را باعث موفقیت او می‌دانند و جای دیگری از حیف شدن شیرشان برای او صحبت می‌کنند)، موقعیت‌های طنز بکری ایجاد می‌کند.

جدای از سوژه بامزه فیلم که از داستان هوشنگ مرادی کرمانی آمده، می‌توان به ساختار فیلم هم اشاره کرد. فیلمبرداری پورصمدی بر خلاف تصاویر اکثر فیلم‌های روستایی، بسیار دقیق و سنجیده است و بازیگران همگی خوب هستند. از هدایت هاشمی و لیلا اوتادی گرفته تا بازیگران کودک فیلم خصوصا حسین قاسمی‌هنر و شاهین حیدری. استفاده از لهجه همدانی هم به فضاسازی فیلم کمک کرده‌است.

با همه اینها، قصه و پیرنگ فیلم درست نیست. مقدمه فیلم در مورد زمان نوزادی امیرعلی و تهیه دشوار شیر توسط پدرش، خیلی طولانی است. از سوی دیگر، در حالی که امیرعلی در ابتدای فیلم کاراکتر تنبل کلاس معرفی می‌شود، هیچ دلیل و توضیحی در مورد تحول یک‌دفعه‌ای او و تبدیل شدنش به شاگرد زرنگ کلاس نمی‌بینیم. لحظات کمیک فیلم اگر چه در جای خود بسیار بامزه هستند، اما از جایی از فیلم جدا می‌شوند و مثلا در انتهای فیلم، سکانس طولانی زنگ انشاء ارتباط چندانی به کلیت فیلم ندارد و فیلم می‌توانست خیلی جلوتر یا عقب‌تر تمام شود. نمی‌شود گفت فیلم قصه ندارد، چرا که آن فلاش بک طولانی و همچنین سوال امیرعلی در مورد گذشته‌اش و بعد نشان دادن سیر اتفاقاتی که در مورد شیر دادن به او، می‌افتد و برخوردهای روستایی‌ها با امیرعلی و تحولشان همه قصه هستند که در انتها نیمه‌کاره رها می‌شوند.

در نهایت باید به دیالوگ پایانی فیلم اشاره کرد که بسیار تکان دهنده است. فروزش با این فیلم از آثار اخیرش مثل زمانی برای دوست داشتن و سنگ اول، جلوتر می‌رود و می‌توان امیدوار بود که فیلم بعدی‌اش، اثر چشمگیری باشد و چه خوب اگر این اتفاق برای سینمای کودک بیافتد.

 
– سلام بر فرشتگان (فرزاد اژدری) ½

یکی از اشکالات رایجی که در نقد فیلم‌های کودک وجود دارد، در دست گرفتن چند خط کش و داشتن معیارهایی ثابت است که اگر فیلم از پارامترهای خاصی برخوردار باشد، منتقد آن را تایید می‌کند. جملاتی مثل‌ «این فیلم شاد است»، «این فیلم آواز دارد» و «این فیلم پر از رنگ و نور است» و اخیرا «این فیلم پر از جلوه‌های ویژه است» و بعد «برای کودک مناسب است» و «بچه خوشش می‌آید» را بارها در دفاع از چنین فیلم‌هایی شنیده‌ایم.

فیلم «سلام بر فرشتگان» خواسته یا ناخواسته، یک جور موج سواری با این معیارهاست. یک نوع «سوء استفاده» غیر عامدانه از ساده‌نگری برخی منتقدان در تبیین سینمای کودک. در واقع فیلم هر آن‌چه که این روزها مورد انتظار علاقمندان سینمای کودک خصوصا از نوع غربی‌اش است را مورد استفاده قرار می‌دهد. شعر و آهنگ دارد، جلوه‌های ویژه و ویژوال افکت و انیمیشن‌هایش فراوان است (تقریبا در کل فیلم) و در پایان هم نکات آموزنده‌ای را به بچه‌ها یاد می‌دهد. کمدی هم هست. دیگر از نظر دوستان چه اهمیتی دارد که کیفیت هر یک از بخش‌ها در چه حدی است؟

تلفیق انیمیشن و رئال فیلم به قدری بد طراحی شده (خصوصا در نیمه دوم) که تماشاگران می‌توانند پرده آبی را به خوبی تشخیص دهند. جالب است که به گفته سازندگان فیلم، به علت تعجیل در رسیدن به جشنواره، بخش‌های زیادی از فیلم تصحیح رنگ نشده، اما داوران جشنواره آن را به عنوان دستاورد فنی و هنری معرفی می‌کنند! انیمیشن‌های خیابانی فیلم در حد تبلیغات تلویزیونی سازمان‌ها و ارگان‌های دولتی است. قصه با دم دستی‌ترین ایده‌ها و اغراق‌ها، جمع می‌شود و پیام فیلم هم بیش از حد لوس و تکراری است.

البته نمی‌توان منکر زحمات سازندگان اثر شد. فیلم‌هایی چون «سلام بر فرشتگان» و «راز دشت تاران» با تمام ضعف‌های ریز و درشتشان، دست کم حاصل تجربه اندوزی و تلاش گروه‌های مختلفی هستند که قصد دارند سینمای ایران را وارد مرحله جدیدی کنند. پس می‌توان با ارفاق در موردشان صحبت کرد. ضمنا بازی کیمیا حسینی در این فیلم درخشان است. حتی بهتر از بازی‌اش در «جدایی نادر از سیمین». حسینی با دو بازی خوبش در دو نقش کاملا متفاوت چه از جهت ویژگی‌های کاراکتر و فیلم و چه حجم حضور (که در فیلم فرهادی نقش مکمل بود و اینجا نقش محوری) خودش را در میان بازیگران کودک مطرح ایران، تثبیت می‌کند.

 
– بالابان (رضا صافی)

بالابان شاید یکی از اوج‌های فیلمبرداری سینمای ایران در سال پر فروغ ۹۰ باشد. سازندگان اثر برای تک تک لحظاتشان قاب‌های دقیقی طراحی کرده‌اند و با توجه به فضای خشن و پر اضطراب فیلم، تصاویری از حیوانات وحشی و لانگ‌شات‌های متعدد از طبیعت، به حس و حال فیلم کمک کرده.

فیلم بسیار حرفه‌ای ساخته شده و ریتمش را تا انتها حفظ می‌کند. فضای سنگین فیلم با موسیقی تشدید می‌شود و فضایی کاملا متفاوت را با اکثر فیلم‌های سال‌های اخیر سینمای ایران شاهد هستیم.

با این حال قصه فیلم به نظرم کهنه آمد. بیشتر تداعی‌گر فیلم‌های اواسط دهه شصت یا اوایل دهه هفتاد است و این شاید مخاطب را پس بزند. چنان‌چه پیچیدگی‌های فیلم هم باعث سردرگمی مخاطب خواهد شد. در تماشای دوم بهتر می‌توان در مورد فیلم قضاوت کرد. خصوصا اینکه تحول پایانی شخصیت اصلی فیلم و همین‌طور زنده ماندن پلیسی که از پسر نوجوان سنگ خورده بود، کمی با بقیه فیلم، بی تناسب به نظر می‌رسید.

جدای از همه اینها، این فیلم هر چه باشد، اصلا فیلم کودک نیست. کاراکتر محوری‌اش یک نوجوان ۱۷-۱۸ ساله است و اگر چنین فیلمی جزو فیلم‌های نوجوان محسوب می‌شود، ارتباطی بین آن و فیلم‌های کودک دیده نمی‌شود. پس یا جای این فیلم در جشنواره نیست و یا جشنواره باید دو حوزه‌ کودک و نوجوانش را از هم تفکیک کند. تاکید می‌کنم که منظور من از فیلم کودک و نوجوان فقط موضوع فیلم است نه مخاطب آن.

 
– مادر پاییزی (سیروس رنجبر)

پرداختن به کودکان مبتلا به بیماری‌‌ها و معلولیت‌های خاص (اینجا «اوتیسم») معمولا سپر بلایی برای فیلمساز مقابل هر گونه انتقاد از اثرش محسوب می‌شود. خصوصا اینکه بسیاری از تماشاگران به صرف داشتن یک موضوع انسانی، کل فیلم را تایید می‌کنند. در حالی که سینما فراتر از پرداختن سطحی به چنین موضوعاتی است. در سال‌های گذشته هم فیلم‌هایی چون «بچه‌های ابدی» (پوران درخشنده) و «زمانی برای دوست داشتن» (ابراهیم فروزش) از چنین فضایی بهره مند شده بودند.

مادر پاییزی هیچ‌گاه از نمایش صرف و بی واسطه کودک مبتلا به اوتیسم فراتر نمی‌رود و با تصاویر درشت و دیالوگ‌های طولانی او، مخاطبش را اذیت می‌کند. اما اشکال اصلی فیلم تازه از جایی شروع می‌شود که چند خط عشقی بی ارتباط با موضوع ، به فیلم اضافه می‌شوند. اینها منشا بی‌منطقی‌های متعدد فیلم است.

هانیه توسلی که به عنوان مربی پسربچه، به خانه می‌آید اصلا نمی‌داند بیماری «اوتیسم» چیست. اما فیلم توضیح نمی‌دهد که اصلا چرا چنین مربی به پدر بچه معرفی شده و بعد چطوری پدر راضی می‌شود که او بچه‌اش را تعلیم دهد و به دادن چند سی دی آموزشی برای درک بیماری، اکتفا کند!

همه اینها قرار است ورود توسلی را به خانه مرد رقم بزند تا بدون هیچ مقدمه و نشانه‌ای از علاقه‌شان به یکدیگر، شاهد خواستگاری مرد از زن و ازدواجشان باشیم! این ازدواج البته با دو مثلث عشقی جداگانه، در هم آمیخته. یکی مادر بچه (که در ادامه در موردش توضیح می‌دهم) و دیگری زن همسایه، که بر خلاف فضای واقع‌گرای فیلم، تیپی بسیار سطحی و کمیک دارد و اصلا معلوم نیست وجودش در فیلم به چه دردی می‌خورد؟ جایی توسلی از مرد می‌پرسد داستان تو و زن همسایه چیست و مرد جواب می‌دهد «داستان ما مربوط به گذشته بوده» و مشکل حل می‌شود!

اما فیلم تنها به دو مثلث عشقی‌اش اکتفا نمی‌کند. پسرک می‌فهمد مادرش زنده است و پدرش هم چند عذرخواهی تحویل او می‌دهد. (با بازی بسیار ضعیف علیرضا جلالی‌تبار که با لحنی عذرخواهی می‌کند که انگار دارد خاطرات و شیطنت‌های زمان بچگی‌‌اش را برای او توضیح می‌دهد!) بعد پسرک به آژانس زنگ می‌زند تا به فرودگاه برود (آژانسی که طی قراردادش با پدر بچه قرار است هر گاه بچه درخواست ماشین می‌کند، این موضوع را به پدر اطلاع دهد، بدون اطلاع او، به بچه ماشین می‌دهد تا فرارش ترس و تعلیقی را برای پدر ایجاد کند!) و در فرودگاه با دختر جوانی آشنا می‌شود که مثل او قصد دارد به تهران برود (محل سکونت بچه و خانواده‌اش بدون هیچ کارکرد دراماتیک شمال است). مسئولان فرودگاه به بچه بلیت نمی‌فروشند و او تصمیم می‌گیرد به ترمینال برود و تصادفا (حواستان که به تعداد تصادف‌ها هست!) پرواز دختر هم لغو می‌شود و او هم به ترمینال می‌رود و در راه بچه را تصادفا (!) می‌بیند و سوار می‌کند. در حالی که در فرودگاه او را به مسئولان معرفی کرده بود (و توضیح داده بود که تنها آن‌جا آمده) یک‌دفعه در ترمینال تصمیم می‌گیرد او را سوار اتوبوس کند و با خودش به تهران ببرد! در میان راه پلیس بچه را پیدا و از اتوبوس پیاده می‌کند و به پاسگاه می‌برد تا پدرش برسد. دختر که فرارهای بچه را از دست پلیس می‌بیند، تصمیم می‌گیرد خودش هم از اتوبوس پیاده شود (!)‌ تا مواظب او باشد و آن‌جا هم با دادن کارت شناسایی به یکی از ماموران (که از دست بچه هم عاصی است!) بچه را از پاسگاه بیرون می‌آورد و با خودش به تهران می‌برد (!!!) و یک ماشین دربست برای سفر به تهران می‌گیرد. آن‌جا معلوم می‌شود زن که شب مراسم عقدش است از ازدواج با شوهرش چندان راضی نیست و صحبت‌های او و راننده هم به عشقی بینشان منجر می‌شود (!) و بعد از رسیدن به تهران، بچه را به خانه‌شان می‌برد و پدر بچه هم می‌رسد و او را به پیش مادرش می‌برد و رابطه عاطفی بین بچه و مادرش (که قبلا افسردگی داشته) شکل نمی‌گیرد و او به پیش پدر و همسر جدیدش بر می‌گردد! راننده تاکسی دربستی هم مدتی طولانی پشت در خانه زن تازه نامزد می‌ماند و با ناراحتی می‌رود!

باور کنید این داستان اصلی فیلم «مادر پاییزی» است! فیلمی که مثلا در تبین وضعیت کودکان مبتلا به اوتیسم است.

 

جمع‌بندی

جشنواره امسال شاید از نظر کیفی تفاوتی با سال‌های‌گذشته نداشت، اما تجربه‌اندوزی‌های مختلف فیلمسازان می‌تواند مایه امیدواری باشد. ظاهرا قرار است سینمای ایران در ابتدای دهه نود، وارد تحولی نوین در حوزه سینمای کودک باشد.

تلاش‌‌های فیلمسازان در ساخت پروژه‌های عظیم و پر از جلوه‌های ویژه از یک سو و جسارت‌های فیلمنامه‌نویسان برای نوشتن داستان‌هایی با کودکان امروزی‌تر، پرداختن به موضوعاتی بکرتر و بالاتر دانستن شعور مخاطبان، قدم‌های اولی است که شاید در سال‌های آینده ثمره‌اش را ببینیم. همزمانی این اتفاق با تئاترهای مدرن‌تر جشنواره تئاتر کودک، نشان می‌دهد که خبرهایی در راه است.

نکته نگران کننده اما غیبت فیلمسازان شاخص سال‌های اخیر است. عادت کرده‌ایم که در هر جشنواره یکی دو فیلم خوب حضور داشته باشد. چرا نباید امثال مسعود کرامتی، بهروز شعیبی، سیدجمال سیدحاتمی، مصطفی قربان‌پور که بهترین‌های سال‌های اخیر جشنواره را ساخته‌اند بیشتر فیلم بسازند تا سطح کلی فیلم‌های جشنواره هم بالاتر رود؟

جشنواره بعدی احتمالا با حضور «مرد اسباب‌بازی فروش» (داریوش مهرجویی)، «کلاه قرمزی ۳» (ایرج طهماسب) و «تهران ۱۵۰۰» (بهرام عظیمی)، جشنواره ویژه‌ای خواهد بود. چه بهتر که فیلمسازان برتر چند دوره اخیر جشنواره هم به رقابت با آنها بپردازند و شاهد پویایی هر چه بیشتر جشنواره باشیم. 

منبع:سینمافا

3 دنبال این می گردید “نقدی بر فیلم‌های جشنواره کودک

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *