زنگ سینما

۳۰نماجوان-نامه تاریخی چارلی چاپلین به دخترش

امروز هم با کمی تاثیر با جلسه ای دیگر از زنگ سینما با شما خواهیم بود.اگر روزی خواستید وارد عرصه هنر شوید ، این نامه را به دقّت بازخوانی کنید که چراغ راه است…

این نامه آنقدر نکته دارد که بتوان آن را یک جلسه درس دانست :

ژرالدین ، دخترم ؛

اینجا شب است. یک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهیان بی سلاح خفته اند. نه برادر و نه خواهر تو و حتّی مادرت ، به زحمت توانستم بی اینکه این پرندگان خفته را بیدار کنم ، خودم را به این اتاق کوچک نیمه روشن ، به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم . من از تو نیز دورم ، خیلی دور… اما چشمانم کور باد ، اگر یک لحظه تصویر تو را از چشمان من دور کنند. تصویر تو آنجا روی میز هست. تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست. اما تو کجایی ؟ آنجا در پاریس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه ” شانزلیزه ” می رقصی. این را می دانم و چنانست که گویی در این سکوت شبانگاهی ، آهنگ قدم هایت را می شنوم و در این ظلمات زمستانی ، برق ستارگان چشمانت را می بینم.

شنیده ام نقش تو در نمایش پر نور و پر شکوه نقش آن شاه دخت ایرانی است که اسیر خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش اما اگر قهقهه تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی گل هایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هشیاری داد ، در گوشه ای بنشین. نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرادار. من پدر تو هستم. ژرالدین ؛ من چارلی چاپلین هستم. وقتی بچه بودی ، شب های دراز به بالینت نشستم و برایت قصّه ها گفتم. قصّه زیبای خفته در جنگل ، قصّه اژدهای بیدار در صحرا ، خواب که به چشمان پیرم می آمد ، طعنه اش می زدم و می گفتمش برو.

من در رویای دختر خفته ام. رویا می دیدم ژرالدین. رویا … رویای فردای تو ، رویای امروز تو ، دختری می دیدم به روی صحنه. فرشته ای می دیدم به روی آسمان ، که می رقصید و می شنیدم تماشاگران را که می گفتند : ” دختره رو می بینی ؟ این دختر همان دلقک پیره. اسمش یادته ؟ چارلی ” .

بله ، من چارلی هستم. من دلقک پیری بیش نیستم. امروز نوبت تو است. برقص ، من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی. این رقص ها و بیشتر از آن صدای کف زدن های تماشاگران ، گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو. آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن.

زندگی آن رقّاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد. من یکی از اینان بودم ژرالدین و در آن شب ها ، در آن شب های افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ، به خواب می رفتی ومن باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم ، ضربان قلبت را می شمردم و از خود می پرسیدم : چارلی آیا این بچه گربه ، هرگز تو را خواهد شناخت ؟ … تو مرا نمی شناسی ژرالدین. در آن شب های دور  ، بس  قصّه ها با تو گفتم ، امّا قصه خود را هرگز نگفتم. این داستانی شنیدنی است‌ :

داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلّات لندن آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع می کرد. این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام. من درد بی خانمانی را چشیده ام و از اینها بیشتر ،  من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند امّا سکّه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ، احساس کرده ام.

با این همه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند نباید حرفی زد. داستان من به کار تو نمی آید. از تو حرف بزنیم. به دنبال تو نام من است : چاپلین. با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از آنچه آنان خندیدند ، خود گریستم.

ژرالدین در دنیایی که تو زندگی می کنی ، تنها رقص و موسیقی نیست. نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی ، آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسره فراموش کن امّا حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند ، بپرس. حال زنش را هم بپرس … و اگر آبستن بود و پولی برای خریدن لباس بچه اش نداشت ، چک بکش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار. به نماینده خودم در بانک پاریس دستور داده ام ، فقط این نوع خرج های تو را بی چون و چرا قبول کند اما برای خرج های دیگرت باید صورتحساب بفرستی. گاه به گاه ، با اتوبوس ، با مترو شهر را بگرد. مردم را نگاه کن و دست کم روزی یک بار با خود بگو : ” من هم یکی از آنان هستم. ” تو یکی از آنها هستی دخترم ، نه بیشتر. هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگران رقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن و با اوّلین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان. من آنجا را خوب می شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا ، رقّاصه هایی مثل خودت را خواهی دید. زیباتر از تو ، چالاک تر از تو و مغرورتر از تو. آنجا از نور کورکننده  نورافکن های تئاتر ” شانزلیزه ” خبری نیست. نور افکن رقّاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن. آیا بهتر از تو نمی رقصند ؟ اعتراف کن دخترم. همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد. همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آن قدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد.

من خواهم مرد و تو خواهی زیست. امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم. هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر امّا همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : ” دومین سکه مال من نیست. این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد  .”جستجویی لازم نیست. این نیازمندان گمنام را ، اگر بخواهی ، همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ، برای آن است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان ؛ خوب آگاهم. من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه ، به خاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند ، نگران بوده ام امّا این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار ، بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نااستوار ، سقوط می کنند. شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد.

آن شب، این الماس ، ریسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است .شاید روزی چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند ، آن روز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ، همیشه سقوط می کنند. دل به زر و زیور نبند زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه این الماس بر گردن همه می درخشد.

امّا اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یک دل باش. به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد. او عشق را بهتر از من می شناسد و او برای تعریف یک دلی ، شایسته تر از من است. کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .

به روی صحنه ، جز تکّه ای حریر نازک ، چیزی بدن تو را نمی پوشاند. به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت. اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند. برهنگی ، بیماری عصر ماست و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم. امّا به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری. بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد. مال دوران پوشیدگی. نترس ، این ده سال تو را پیر تر  نخواهد کرد.

* اگر روزی خواستید وارد عرصه هنر شوید ، این نامه را به دقّت بازخوانی کنید که چراغ راه است. مرا ببخشایید اگر این جلسه قدری طولانی شد.

 

منبع:سینماجوان

یک دیدگاه برای “زنگ سینما”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *